سفارش تبلیغ
صبا

دوستای عزیز این مطلب یکی از هم لینکی هاست منو که خیلی منقلب کرد امیدوارم رو بقیه هم تاثیرگذار باشه!!!!

شیعه مبهوت از آن میخ در است
              شیعه امروز در عزای مادر است
شیعه داده مادری بهر خدا
              بی گمان ذکر عزاء وا حید راست "

 

خیلی سپاسگزاریم از مسئولین محترم
از آقای شهردار جهت سیاهپوش کردن بیش از حد شهر
از صداوسیما از عزادار جلوه دادن تلویزیون
از مسئولین دانشگاه ها
از مسئولین ادارات
خلاصه از هر قشری که سعی کرد کاری انجام بده تا بفهمونه به بعضی ها که بابا فاطمیه اومده عید نوروز تمام شده!

 

مشکی می پوشی،ازت می پرسن چیزی شده؟مشکی پوشیدی!
تو خیابون راه می ری سیستم صوتی ماشینها ... !
وضع ظاهری خانم ها ...!

 

از همه بدتر این روزا خیلی مراسمات جشن به چشممون خورده که خودمونم شک کردیم  واقعا فاطمیه است!!؟؟

 

یعنی این مردم نمی دونن این روزها روزهای اهانت به مادر همون
امام حسینه،محرم که میاد عزادارش می شن؟؟
کسی هست بدونه این روزها امام زمان.عج. در چه حاله؟؟
ما از طرف همه مسئولین و مردمان پست تر از زمان پیغمبر.ص. شرمنده ایم یا صاحب الزٍّمان "

با تشکر از دوست خوبم امیرحسین

http://hasbiiallah.parsiblog.com






نوشته شده در تاریخ سه شنبه 90 فروردین 30 توسط کیوان

هوالذی انزل السکینه فی قلوب المؤمنین لیزدادوا ایمانا مع ایمانهم


وقتی غذا می خوریم، می خوابیم، کار و فعالیت یا تفریح می کنیم و در مجموع زندگی می کنیم، در همه اینها به دنبال آرامش هستیم.زندگی می کنیم تا یک لحظه یا یک ساعت یک نفس راحت بکشیم و با همه وجود احساس خوشبختی کنیم و از این احساس لذت ببریم.این همان معنی آرامش است.


برخی از ما خوشبختی را در داشتن پول،مقام،زیبایی،شهرت می بینیم اما باید بدانیم که آرامش و احساس خوشبختی یک «حس» است یعنی یک حقیقت مستقل و جداگانه دارد به عبارت دیگر یک امر قلبی و درونی است.ما خوشبختی را احساس می کنیم.عواملی مانند پول و شهرت و موقعیت اجتماعی ممکن است به ایجاد این حس کمک کند اما حس آرامش بدون اینها هم می تواند در وجود ما شکل بگیرد.آنچه که مهم است دانستن این نکته است که ما چه با عوامل بیرونی و چه بدون آنها می توانیم خوشبختی را با همه وجود ادراک کنیم و به آرامش برسیم.


در دنیایی که استرس و دغدغه و انواع مشکلات اقتصادی و اجتماعی و روحی و جسمی ما را احاطه کرده اند ثروت، قدرت، شهرت و . . . نتوانسته بر مشکلات فائق آید و باری از دوش ما بردارد.چه بسیار انسانهای مشهور یا صاحب ثروت و مقام را دیده ایم که ذره ای آرامش را درک نکردند.با این موارد نتیجه می گیریم آرامش را باید در روح و درون خود جستجو کنیم و در فکر خود آن را ایجاد نماییم.


وقتی به آیات و روایات نگاه می کنیم در یک جمع بندی کلی به این نتیجه می رسیم که همه آنها یک چیز را می گویند و یک هدف را نشانه رفته اند و درصددند ما را به یک مسیر رهنما شوند ؛ آرامش .


در وجود ما تمایلات گوناگونی وجود دارد.گرایشات مختلفی در درون ما گذارده شده است که همگی برای رشد و تکامل ما لازم و برای یک زندگی خوش و با سعادت ضروری است.اگر کمی به نیازها و خواسته های درونی خود نگاه کنیم خواهیم دید که همه برای رسیدن به یک چیز وجود دارد و ما برای اینکه به آن هدف برسیم آن نیازها را برآورده می کنیم.آن چیز هم آرامش است.


خوردن، خوابیدن، تفریح، کار، کسب درآمد، شهرت، پول، مقام، قدرت، شهوت و . . . جمع همه اینها برای این است که می خواهیم برسیم.آرامش اصلی ترین نیاز و نهایت ارضای همه خواهشها است.اگر از بالاتر نگاه کنیم می بینیم که آرامش هدف خلقت است.به این معنی که آدمی خلق شده تا به آرامش برسد.خداوند در قرآن آنجا که بهشت را توصیف می کند در پایان می فرماید : و رضوان من الله اکبر (ورضایت خداوند بالاتر است) این رضایت همان آرامشی است که برای بهشتیان به واسطه اعمالشان ایجاد می شود و به گونه ای زندگی می کنند که رضی الله عنهم و رضوا عنه هستند یعنی هم خداوند متعال از ایشان راضی است و هم آنها از خدایشان راضی اند و نتیجه این رضایت متقابل ایجاد آرامشی است که آنها را در مقام رضوان الهی قرار می دهد و چه آرامشی از این بالاتر می تواند باشد؟!


در وجود آدمی دو گونه گرایش قرار دارد گرایشات روحانی یا ملکوتی و گرایشات حیوانی یا نفسانی(ناسوتی).تمایلات نفسانی برای گذران زندگی و رفع حوایج مادی انسان می باشد و تمایلات روحانی برای رشد روحی و تکامل معنوی و پرواز روح به عالم معنا وضع شده است.پرداختن به هریک از اینها بدون توجه به دیگری نقص در حرکت را بهمراه دارد.پس باید هردو طبیعت انسان یعنی هم طبیعت حیوانی و مادی و هم طبیعت روحانی و معنوی او به موازات یکدیگر رشد کنند.این حالت یعنی تعادل میان گرایشات مادی و معنوی.در سایه این تعادل روحی و جسمی است که دو بال پرواز انسان او را بالا می برد و این تعادل روحی و جسمی حاصل نمی شود مگر با عمل به دستورات خداوند متعال.آنکه ما را خلق کرده و سرشت ما را ایجاد کرده بهتر می داند که در درون ما چه طوفانهایی در جریان است و خود نیز بهتر از هر کسی می داند که چه چیز مایه آسایش و چه چیز سبب تلاطم ما خواهد بود.به همین دلیل دستوراتی داده است تا ما با عمل به آنها در جهت حفظ تعادل روحی و جسمی خود تلاش کنیم تا در نتیجه این تعادل بتوانیم به سوی کمال مطلق پرواز نماییم.همین حفظ تعادل مایه آرامش است به این معنی که اگر بتوانیم تعادل میان قوای روحی و جسمی را بر قرار کنیم آرامش می یابیم و در سایه آرامش بدست آمده بر همه چیز توانا خواهیم بود.این مفهوم از بطن آیات و روایات نیز ادراک می شود.هر دستوری که خداوند حکیم صادر فرموده یا امر است یا نهی.به عبارتی یا ما را به واجبی امر می کند یا از منکری باز می دارد.در هر دو این اوامر و نواهی نتیجه ای است برای اینکه تعادل روحی و جسمی ما حفظ شود.یعنی دستورات خداوند برای حفظ تعادل درونی ما وضع گردیده اگر دقت کنیم می بینیم که هر یک از کارهایی که در دین حرام گردیده به نوعی تعادل و در نتیجه آرامش ما را بر هم می زند.در دین گفته اند دروغ کلید همه بدیها است (الکذب مفتاح کل شر) اگر کسی دروغ بگوید برای آشکار نشدن دروغش همواره در اضطراب و ناراحتی است! فرد دروغگو اولین چیزی که از دست می دهد آرامش است.در مورد گناهان دیگر هم همینطور است.هر گناهی به نوعی بخشی از آرامش را می گیرد.در مقابل، هر کاری که در دین واجب گردیده به منظور رفع ناآرامی ها و تثبیت آرامش در روح و جسم انسان می باشد.لذا می توان نتیجه گرفت که اطاعت از خداوند تعادل روح و جسم را به همراه دارد و آرامش نتیجه این تعادل است.آرامش از یک سو کمال انسان است یعنی انسان در مسیر تکامل روح خود باید در نهایت به آرامش دست یابد و نفسی آرام شود(نفس مطمئنه) و از سوی دیگر همین آرامش موتور حرکت و وسیله ضروری برای حرکت به سوی کمال است.به عبارت روشنتر تا زمانی که آرامش نباشد اراده ای برای حرکت به سمت رشد و تکامل به وجود نخواهد آمد یعنی ابتدا لازم است آدمی میان قوای روحانی و جسمانی خود تعادل برقرار سازد و به آرامش برسد تا در سایه این آرامش حاصله بتواند پرواز کند و اوج بگیرد و یک سیر رو به بالا داشته باشد تا به آرامش حقیقی نیل پیدا کند.تعادل میان قوای نفسانی و روحانی جز با عمل به دستورات دین و مسیری که خداوند حکیم و کریم برای ما تعیین فرموده میسر نخواهد شد. در این مفهوم واجبات تامین کننده آرامش و محرمات عوامل بر هم زننده آرامشند.لذا هر چه که آرامش را به معنای واقعی ایجاد کند برای ما واجب است و هرچه مانع آن باشد حرام خواهد بود.براین اساس مستحب و مکروه نیز به عواملی تعبیر می شوند که جنبه تکمیلی در حفظ تعادل روحی یا اختلال در آرامش دارند.


فردی که گناهی را مرتکب می شود تاثیر ظاهری آن گناه اضطرابی است که در وجودش ایجاد می شود.گناه تعادل روحی او را به هم می زند فرد را دچار استرس می کند مدام در حال مخفی کردن کار بدی است که انجام داده و هر لحظه این نگرانی او را آزار می دهد.پیوسته در نگرانی است تا آنجا که یا از دیگران فاصله می گیرد و تنها با افرادی رابطه برقرار می کند که هم فکر خودش باشند تا بتواند میان آنها احساس آسودگی کند یا به مرور شخصیتی دوگانه پیدا می کند و در محیط های گوناگون به شکل آن محیط در می آید و یا در حالت سوم به طور کل شخصیتی هنجارگریز و ضداجتماعی می یابد.به طور کل می توان گفت در هر یک از این حالات فرد گناهکار آرامش و آسودگی خاطر ندارد.یعنی همان چیزی که به دنبال آن بوده است را از دست می دهد و البته غالبا دیگران یا شرایط اجتماعی را در ایجاد چنین وضعیتی مقصر می داند.


مبحث تئوری آرامش بحث گسترده ای است که تمامی شئون زندگی و مفاهیم اراده شده در دین را می تواند در بر بگیرد و البته هنوز جای کار دقیقتر و مباحثه زیادی دارد که در یک نوشته و چند مطلب ساده نمی گنجد.این حقیر در صدد تطبیق مفاهیم و تعالیم عمیق الهی با این تئوری می باشم و معتقدم در این معنا می توان همه موضوعات دینی را تفسیر کرد و به نگاهی روشنتر، کاربردی تر، عقلانی تر، لطیف تر و قابل پذیرش تر نسبت به مباحث زیبای اسلامی نایل آمد.در این راه امیدوارم خداوند متعال توفیق درک و تعمق روزافزون و همکاری و همفکری دوستان را عطا فرماید تا بتوانیم مجموعه ای کامل و دقیق از مفاهیم و دستورات اسلامی را از منظر تئوری آرامش ارائه کنیم و به کار بندیم.بنابراین از کلیه دوستان و خوانندگان علاقه مند تقاضا می کنم حقیر را از بیان نظرات زیبا و پرفایده خود محروم نسازند.






نوشته شده در تاریخ سه شنبه 89 خرداد 18 توسط کیوان
طبقه بندی: تئوری آرامش قوت قلب

 

به نام اولین عاشق و اولین معشوق


ادبا عشق را تعریف کرده اند به «علاقه شدید قلبی».هر چه هست در قلب و روح انسان رخ می دهد و می توان گفت عشق یعنی دلباختگی و سرسپردگی عاشق به معشوق.عاشق بواسطه جاذبه معشوق و ویژگی خاصی که در او مشاهده می کند جذبه ای را در درون خود نسبت به او می یابد و آنچنان دلباخته و سرسپرده او می شود که حاضر است برای این عشق همه چیز خود را بدهد.


عشق با نگاه آغاز می شود.نگاه نه به چشم ظاهر بلکه «یک نگاه شهودی».آنچه عاشق می بیند غیر از چیزی است که همه می بینند.این دل عاشق است که شهود می کند.جذبه جمال معشوق همچون شرری بر دل عاشق می نشیند و دل و جانش را آتش می زند تا در این آتش دل بسوزد ناله کند و آرام آرام در مسیر وصال سر و جان بدهد.


عاشق با یک نظر،عقل و هوش میبازد و دیوانه وار در راه وصال تا قاف قله معرفت بالا می رود و مجنون وار زندگی خود را در تردید رسیدن و نرسیدن قمار می کند.عاشق یک پاکباز است بدین سان که همه دلبستگیها و وابستگیها و تعلقات را از خود می گسلد و تنها دلباخته و محو جمال معشوق می شود.او که عقل خود را به یکسو نهاده و یگانه راهنمای او صفحه دلش است و هرجا نشانه ای از محبوب حس می کند به آنسو می دود،در نظر دیگران دیوانه است اما در مسیر رضایت معشوق از هر عاقلی عاقلتر است.


عشق موتور حرکت است به گونه ای که ناممکن ها را ممکن می کند.عاشق در پی کوچکترین نشانه ای از معشوق دورترین مسافتها را می پیماید و محال ترین کارها را میسر می نماید.ناراحتی،خستگی و ناامیدی برای او معنایی ندارد.او شیفته است و در این راه از هیچ چیز دریغ نمی کند.تنها آنچه اهمیت دارد یک عنایت، یک نظر و یک توجه هرچند زودگذر از ناحیه محبوب است حتی به گذرای یک صاعقه.


عاشق دلباخته که همه چیزش را برای معشوق رها کرده و همه هست و نیستش را برای او داده و حتی اسم و رسم خود را کنار گذارده، چیزی نمیداند جز نام او، چیزی نمی بیند جز قامت دلربای او و فکر و ذکری ندارد جز یاد او.


عاشق بهترین ها را برای معشوق می خواهد اما خودخواه نیست و او را برای خودش نمی خواهد.آرزوی وصال دارد اما در این راه آنچه را طلب می کند که معشوق بخواهد.عاشق مانند مدعیان عشق نیست که خودخواهانه فقط منفعت خود را در وصال می خواهند.همه هستی خود را برای رسیدن به یار می دهد اما یک گوشه چشم نیز او را بس است و با همین یک نگاه آتش عشق در وجودش دو چندان می شود شعله می کشد دل و جانش را می سوزاند و او به این سوختن می بالد.عاشق، عاشق است فقط همین.اراده اش در راستای اراده اوست خواسته اش خواسته اوست.هر چه او اراده کند راضی است.عاشق چیزی نیست جز معشوق.چون چیزی نمی خواهد جز رضایت و آرامش معشوق.خود را فراموش کرده خواسته هایش را کنار گذارده و فقط یک چیز می داند: آنکه محبوبش چه می گوید و چه می خواهد تا آنجا که شبیه معشوق می شود و در مقام شباهت آنقدر پیش می رود تا به مرحله «این همانی» می رسد و با محبوب یکی می گردد.این همان مقامی است که عشق شناسان به آن مقام فنا، محو، اخفی،عقل مطلق گویند.


برای عاشق همین بس که معشوق بداند او عاشق است و احساس و عشق او را ببیند و بفهمد.


اگر بنا باشد عشق را ترسیم کنیم بزرگترین تصاویر دنیا هم نمی تواند گوشه ای از پرده عشق را بنمایاند پس به همین کمترین بسنده می کنیم.عشق را نمی توان توصیف کرد باید فهمید ادراک کرد.بزرگان گفته اند هرکه عاشق چیزی شود بنده او گردد هر که دلباخته چیزی شود شبیه او می شود.پس باید در انتخاب معشوق دقت کنیم و عاشق چیزی شویم که وقتی شبیه آن شدیم زیباتر شویم.معشوق هرچه کاملتر و زیباتر از عاشق باشد او را در مسیر تکامل رشد می دهد.ما در همه هستی موجودی زیباتر و کاملتر و برتر از خداوند متعال نمی یابیم.موجودی که همه وجودش حقیقتی است سرشار از صفات جمالیه و کمالیه و هیچگونه کاستی و نقصانی در او راه ندارد.او که عشق را آفرید و چون همه وجودش عشق بود ما را آفرید و عاشق شد(فتبارک الله احسن الخالقین) و به خود آفرین گفت.از آنجا که دوست داشت ما نیز این احساس زیبا را تجربه کنیم و عاشق او باشیم از عشقی که در وجودش بود در ما دمید(ونفخت فیه من روحی) و اینگونه عشق را در نهاد بشر قرار داد.چیزی که مختص خودش بود و آنگاه که انسان نیز شایسته عاشق شدن قرار گرفت به مقام اشرف مخلوقات رسید.(انی جاعل فی الارض خلیفه) عشق مقدس است و تنها شایسته ذات قدس ربوبی است.اگر می خواهیم آن را خرج کنیم و بکار بندیم فقط مخصوص همان ذات مقدسی است که از او صادر گردیده.حواسمان باشد که این احساس مقدس را بازیچه زندگی دوروزه دنیای فانی و پست خود نکنیم.


عشق تنها چیزی است که فقط از ذات اقدس خداوند صادر گردیده و جایگاه آن در عرش خداست و هرجا عشق باشد همانجا عرش خداست.


القلب حرم الله فلا تسکن غیر الله حرم الله


دل، حرم و خانه خداست پس در خانه خدا غیر او را راه ندهید


خداوند متعال اولین عاشق است و دوست داشت عشق بورزد اما از آنجا که معشوقی معادل او نمی توان متصور شد پس خلقت را خلق کرد تا به مخلوقاتش عشق بورزد همانگونه که فرمود : یاابن آدم انی احبک فاحببنی ای فرزند آدم من تو را دوست می دارم پس مرا دوست بدار. و فرمود : یاابن آدم خلقت الاشیاء لاجلک و خلقتک لاجلی ای فرزند آدم همه چیز را برای تو آفریدم و تورا برای خودم خلق کردم.


خداوند بی همتا با همه عظمتش ما مخلوقات ناچیز را دوست می دارد و چون خودش خالق عشق است بالاتر و برتر از هر عشقی می باشد.می فرماید هرکس مرا دوست بدارد و آنقدر عاشقم شود که شبیه من گردد، من خدا همه عظمتم را در اختیار او می گذارم چنانکه در حدیث قدسی می فرماید :


من طلبنی            وجدنی


ومن وجدنی         عرفنی


ومن عرفنی          احبنی


ومن احبنی           عشقنی


و من عشقنی         عشقته


ومن عشقته           قتلته


ومن قتلته             فدیته علیّ


و من دیته علیّ      فأنا دیته


هر کس که مرا طلب کند بیاید و هرکس مرا بیابد بشناسد و هرکه مرا بشناسد دوست بدارد و هرکه مرا دوست بدارد عاشقم شود و هرکه عاشق من شود من نیز عاشق او می شوم و هرکه من عاشقش شوم او را می کشم و هرکه را بکشم پس دیه ی او بر من واجب است و هرکه دیه اش بر من واجب شود ،‌ پس خودم دیه او هستم .   






نوشته شده در تاریخ سه شنبه 89 خرداد 18 توسط کیوان
طبقه بندی: عشق یعنی.....!!!!!!!

همة گروه‌های اسلامی بر این قول متفق‌اند که در آخرالزمان, مردی ظهور می‌کند که دنیا را پر از عدل و داد می‌کند و دولت حق را برپا می‌سازد, دولتی که تمام جهان را فرا می‌گیرد. این دیدگاه به استناد آیات کریمة قرآن از جمله:‌105 سورة انبیا, 5 قصص, 32 و 33 توبه و ... است. اهل سنّت با شیعیان اتفاق نظر دارند بر این‌که مهدی از خلفای دوازده‌گانه‌ای است که رسول اکرم(ص) به آن‌ها در احادیث گوناگون بشارت داده است. از آن‌جا که حقایق وحی و وجود رهبران الهی در بین بشر, منطبق با نیازهای طبیعی و فطری است, چنین اعتقادی نیز ریشه در نهاد انسان دارد و پاسخی به نیاز آرمانی بشریت است.
استاد شهید مرتضی مطهری, در چند اثر ارزشمند خود به بررسی مسئله مهدویت و انتظار پرداخته‌اند. یکی از تعابیر ارزشمند ایشان, در وصف جایگاه حضرت حجّت(ع) در زمین,‌ تعبیر «صاحب» است. در کتاب گفتارهای معنوی, ضمن بیان حدیثی از رسول اکرم(ص) پیرامون امدادهای الهی نسبت به بشریت به واسطة حضرت مهدی (ع), چنین نتیجه می‌گیرند:
خدا هرگز دنیا را بی‌صاحب نگذاشته است,‌ و بی صاحب هم نخواهد گذاشت.1

مطهری و فلسفة انتظار

«انتظار» از مفاهیم دو پهلو و لغزنده‌ای همانند: تقدیر, توکل, صبر و ... است،2 که در طول تاریخ اندیشة اسلامی, برداشت‌های متفاوتی از آن شده است. هر بار کسی به تناسب فهم و درک خود, دستی بر این واژه کشیده و به این درک خشنود گشته, حق را همان پنداشته است و سپس به تعبیر زیبای قرآن: «کل حزب بمالدیهم فرحون؛ هر فرقه‌ای بدان چه نزد آن‌هاست دل‌خوش شدند.»3

استاد مطهری در این باره می‌فرمایند: «معلوم است که بدعت در دین خاتم هم امکان‌پذیر است چنان‌که ما هم که شیعه هستیم و اعتقاد داریم به وجود مقدس حضرت حجت‌بن الحسن, می‌گوییم ایشان که می‌آیند «یأتی بدینٍ جدیدٍ» . تفسیرش این است که آن‌قدر تغییرات و اضافات در اسلام پیدا شده است که وقتی او می‌آید و حقیقت دین جدّش را می‌گوید به نظر مردم می‌رسد که این دین غیر از دینی است که داشته‌اند و حال این اسلام حقیقی همانی است که آن حضرت می‌آورد.»4

دربارة مفهوم انتظار هم, متناسب با برداشت‌های متفاوت, این اندیشه منشأ رشد و پویایی یا رکورد و عقب ماندگی دانسته است. استاد مطهری خصوصیات دو گونه انتظار (مثبت) و (منفی) را این گونه بیان می‌کنند:
انتظار فرج و آرزو و امید و دل بستن به آینده دو گونه است: ‌انتظاری که سازنده و نگهدارنده،‌ تعهدآور, نیرو آفرین و تحرک بخش است, به گونه‌ای که می‌تواند نوعی عبادت و حق‌پرستی شمرده شود؛ و انتظاری که گناه است:‌ ویرانگر,‌ اسارت‌بخش و فلج‌کننده و نوعی (اباحی‌گری) باید محسوب شود. این دو نوع انتظار فرج, معلول دو نوع برداشت از ظهور عظیم مهدی موعود است و این دو نوع برداشت به نوبة خود, از دو نوع بینش دربارة‌ تحولات در انقلاب‌های تاریخی ناشی می‌شود.5


ادامه مطلب




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 89 اردیبهشت 21 توسط کیوان

یا الله،،،،، جنگ جنگ رسانه است و ما با همه ی توانمان در آن ناچیزیم. غول رسانه ی غربی و یا داخلی با پشتیبانی غربی با انواع دروغپراکنی و شایعات سعی در القای مفاهیم سلطه گرانه ی خود بر ماست . اوناع تهمت و اتهام را روانه ی کسی میکنند که در آن جبهه گاهی یک اپسیلون از آن مواضع را نمیپسندد. در جبهه ی حریف رنگ رنگ دیگریست . اگر یک اپسیلون تمایل نشان دادی ، دنیایت زیانزد خواهد شد و از حس دنیوی مادی و روانی (هرکدام که بیشتر کمبود داشته باشی) ارضای مطلق میشوی. گاهی با یک فحش یا تهمت ردای روشنفکری میپوشی گاه تا قتل مردم بی گناه به جرم نظر مخالف -که گاها منطق قوی تری پشت آن هست- نیز پیش میروی. خدایا در این کارزار خسته ام... اما هنوز امید دارم.
خسته ام از کسانی که با نام امام بازی میکنند و حتی جمله ای از او را نمیدانند. تمام مقصد ما مکتب ماست.روح الله را نیز میدانم خسته است. خستگی او در چهره ی فرزند پاکش هویداست.

 گر فروتر نشست خاقانی  چه کند روزگار بی ادب است"قل هو الله" نیز در قرآن     زیر "تبت یداابی لهب" است

منتخب ملت حرامزاده لقب میگیرد و ادعای امام میکنند .منتخب ملت از حق خود دفاعی نمیکند ...
همین شکنجه برای آنها کافیست تا بسوزند . آزادی است و اختیار...اما چه زیبا فرمود سید مرتضی
این چه اختیاری است که برای روی آوردن بدان باید پشت به اراده ی حق نهاد ؟
خدایا خسته ام ... خسته ....
اما هنوز بتو امیدوارم که فان حزب الله هم الغالبون
کاش ما را هم در خیل حزب الله میپذیرفتی اگرچه همین کلمه نیز موجب اتهام برای ماست...
خدایا کمکم کن تا من هم در این راه استوار بمانم و قلب و لسانم را تو یاری ده تا در خون خود بغلطم که من بمیرم چه باک گر بماند رهبرم...
و با اطمینان تکرار میکنم جز این راه ولایت ، هر چه هست نقش خیال بر آب باطل زدن است...

 منبع:                  www.bavelayat.parsiblog.com






نوشته شده در تاریخ سه شنبه 88 اسفند 25 توسط کیوان
مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Blog Skin